داستان ها - بکس ایران

  • فلفل

    داستان ضرب المثل : فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه

    فلفل نبین  چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه  موشی بنام فلفلی در دشت برای خودش لانه ای درست کرد و خیالش راحت بود که زمستان را بخوبی سپری می کند . یک روز گاوی برای علف خوردن به دشت آمد وروی لانه آقا موشه نشست و مشغول استراحت شد .  موش آمد و از ...
  • شیوانا و پیرمرد زحمت کش

    زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد ! شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و ...
  • داستان زیبای بیسکوئیت های سوخته مادرم

    زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گه گاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام ...
  • داستان ولنتاین

    کلمه ولنتاین در اصل به معنی فردی بود که نامش از جعبه مخصوص بیرون می آمد و به عنوان محبوب برگزیده می شد. این روند تا سال های ۱۵۰۰ میلادی ادامه داشت. حدود سال ۱۵۳۳ ولنتاین به قطعه کاغذ تا شده ای گفته می شد که نام محبوب روی آن نوشته شده بود. پس از ...
  • داستان کوتاه دیوانه باهوش…

    به گزارش بکس ایران مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و اجبارا همان جا به تعویض لاستیک پرداخت. هنگامی‌که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن‌ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره‌ها را برد. مرد حیران مانده ...
  • حکایت پادشاه و كنيزك !

    پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به ...
  • داستان جالب زندگی زنی که با هیتلر متولد شد + عکس

    در ۵۰ سالگی سالهای نخست زندگی دوباره به آدم رو می‎کند. شعر “دشت” و “دستان جوان” من شاهد این مدعاست. این شعرها نقد زیادی برانگیخت که در آن‎ها من‎ متهم به پناه بردن به گذشته شده بودم.
  • داستان بسیار زیبای پدری که تا دیروقت کار می کرد!

    مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود... مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.
  • داستان جالب زندگی عجیب آبدارچی مایکروسافت!

    مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با او مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین...
  • داستان جالب و کوتاه در مورد سیگار

    بکس ایران: توی کافه‌ی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید؛ یکی دیگه رفت جلو گفت: – ببخشید آقا! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین؟
© کلیه حقوق قالب و مطالب اختصاصی برای بکس ایران محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون کسب اجازه از مدیران سایت پیگرد قانونی دارد. { ثبت شده در ساماندهی }